تبليغاتX
دختری از جنس بلور

دختری از جنس بلور

این وبلاگ خاطرات و بیان احساسات شخصی نسبت به یک آشناست

ازدواج در ضرب‌المثل‌های جهان

ازدواج  در ضرب‌المثل‌های جهان

 

١-هنگام ازدواج بيشتر با گوش هايت مشورت كن تا با چشم هايت.( ضرب المثل آلمانی)
 
٢ - مردی كه به خاطر " پول " زن می گيرد، به نوكری می رود. ( ضرب المثل فرانسوی )
 
۳- لياقت داماد ، به قدرت بازوی اوست . ( ضرب المثل چينی )
 
۴- زنی سعادتمند است كه مطيع " شوهر"  باشد. ( ضرب المثل يونانی )
 
٥- زن عاقل با داماد " بی پول " خوب می سازد. ( ضرب المثل انگليسی )
 
٦- زن مطيع فرمانروای قلب شوهر است. ( ضرب المثل انگليسی )
 
٧- زن و شوهر اگر يكديگر را بخواهند در كلبه ی خرابه هم زندگی می كنند. ( ضرب المثل آلمانی )
 
٨ - داماد زشت و با شخصيت به از داماد خوش صورت و بی لياقت . ( ضرب المثل لهستانی )
 
٩- دختر عاقل ، جوان فقير را به پيرمرد ثروتمند ترجيح می دهد. ( ضرب المثل ايتاليايی)
 
١٠ -داماد كه نشدی از يك شب شادمانی و عمری بداخلاقی محروم گشته ای .( ضرب المثل فرانسوی )
 
١١- دو نوع زن وجود دارد؛ با يكی ثروتمند می شوی و با ديگری فقير. ( ضرب المثل ايتاليايی )
 
١٢- در موقع خريد پارچه حاشيه آن را خوب نگاه كن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقيق كن . ( ضرب المثل آذربايجانی )
 
١٣- برا ی يافتن زن می ارزد كه يك كفش بيشتر پاره كنی . ( ضرب المثل چينی )
 
١٤- تاك را از خاك خوب و دختر را از مادر خوب و اصيل انتخاب كن . ( ضرب المثل چينی )
 
١٥- اگر خواستی اختيار شوهرت را در دست بگيری اختيار شكمش را در دست بگير. ( ضرب المثل اسپانيايی)
 
١٦- اگر زنی خواست كه تو به خاطر پول همسرش شوی با او ازدواج كن اما پولت را از او دور نگه دار . ( ضرب المثل تركی )
 
١٧- ازدواج مقدس ترين قراردادها محسوب می شود. (ماری آمپر) 
 
١٨- ازدواج مثل يك هندوانه است كه گاهی خوب می شود و گاهی هم بسيار بد. ( ضرب المثل اسپانيايی )
 
١٩- ازدواج ، زودش اشتباهی بزرگ و ديرش اشتباه بزرگتری است . ( ضرب المثل فرانسوی )
 
٢٠- ازدواج كردن وازدواج نكردن هر دو موجب پشيمانی است . ( سقراط )
 
٢١- ازدواج مثل اجرای يك نقشه جنگی است كه اگر در آن فقط يك اشتباه صورت بگيرد جبرانش غير ممكن خواهد بود. ( بورنز )
 
٢٢- ازدواجی كه به خاطر پول صورت گيرد، برای پول هم از بين می رود. ( رولاند )
 
٢٣- ازدواج هميشه به عشق پايان داده است . ( ناپلئون )
 
٢٤- اگر كسی در انتخاب همسرش دقت نكند، دو نفر را بدبخت كرده است . ( محمد حجازی)
 
٢٥- انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نيست ، ولی می توانيم مادر شوهر و مادر زنمان را خودمان انتخاب كنيم . ( خانم پرل باك )
 
٢٦- با زنی ازدواج كنيد كه اگر " مرد " بود ، بهترين دوست شما می شد . ( بردون)
 
٢٧- با همسر خود مثل يك كتاب رفتار كنيد و فصل های خسته كننده او را اصلاً نخوانيد . ( سونی اسمارت)
 
٢٨- برای يك زندگی سعادتمندانه ، مرد بايد " كر " باشد و  زن " لال " . ( سروانتس )
 
٢٩- ازدواج بيشتر از رفتن به جنگ " شجاعت " می خواهد. ( كريستين )
 
٣٠- تا يك سال بعد از ازدواج ، مرد و زن زشتی های يكديگر را نمی بينند. ( اسمايلز )
 
٣١- پيش از ازدواج چشم هايتان را باز كنيد و بعد از ازدواج آنها را روی هم بگذاريد. ( فرانكلين )
 
٣٢- خانه بدون زن ، گورستان است . ( بالزاك )
 
٣٣- تنها علاج عشق ، ازدواج است . ( آرت بوخوالد)
 
٣٤- ازدواج پيوندی است كه از درختی به درخت ديگر بزنند ، اگر خوب گرفت هر دو " زنده " می شوند و اگر " بد " شد هر دو می ميرند. ( سعيد نفيسی )
 
٣۵- ازدواج عبارتست از سه هفته آشنايی، سه ماه عاشقی ، سه سال جنگ و سی سال تحمل! ( تن )
 
٣٦- شوهر " مغز" خانه است و زن " قلب " آن . ( سيريوس)
 
٣٧- عشق ، سپيده دم ازدواج است و ازدواج شامگاه عشق . ( بالزاك )
 
٣٨- قبل از ازدواج درباره تربيت اطفال شش نظريه داشتم ، اما حالا شش فرزند دارم و دارای هيچ نظريه ای نيستم . ( لرد لوچستر)
 
٣٩- مردانی كه می كوشند زن ها را درك كنند ، فقط موفق می شوند با آنها ازدواج كنند. ( بن بيكر)
 
٤٠- با ازدواج ، مرد روی گذشته اش خط می كشد و زن روی آينده اش . ( سينكالويس)
 
٤١- خوشحالی های واقعی بعد از ازدواج به دست می آيد . ( پاستور )
 
٤٢- ازدواج كنيد، به هر وسيله ای كه می توانيد. زيرا اگر زن خوبی گيرتان آمد بسيار خوشبخت خواهيد شد و اگر گرفتار يك همسر بد شويد فيلسوف بزرگی می شويد. ( سقراط)
 
٤٣- قبل از رفتن به جنگ يكی دو بار و پيش از رفتن به خواستگاری سه بار برای خودت دعا كن . ( يكی از دانشمندان لهستانی )
 
٤٤- مطيع مرد باشيد تا او شما را بپرستد. ( كارول بيكر)
 
٤٥- من تنها با مردی ازدواج می كنم كه عتيقه شناس باشد تا هر چه پيرتر شدم، برای او عزيزتر باشم . ( آگاتا كريستی)
 
٤٦- هر چه متأهلان بيشتر شوند ، جنايت ها كمتر خواهد شد. ( ولتر)
 
٤٧- هيچ چيز غرور مرد را به اندازه ی شادی همسرش بالا نمی برد، چون هميشه آن را مربوط به خودش می داند . ( جانسون )
 
٤٨- زن ترجيح می دهد با مردی ازدواج كند كه زندگی خوبی نداشته باشد ، اما نمی تواند مردی را كه شنونده خوبی نيست ، تحمل كند. ( كينهابارد)
 
٤٩- اصل و نسب مرد وقتی مشخص می شود كه آنها بر سر مسائل كوچك با هم مشكل پيدا می كنند. ( شاو)
 
٥٠- وقتی برای عروسی ات خيلی هزينه كنی ، مهمان هايت را يك شب خوشحال می كنی و خودت را عمری ناراحت ! ( روزنامه نگار ايرلندی ) 
 
٥١ – هيچ زنی در راه رضای خدا با مرد ازدواج نمی كند. ( ضرب المثل اسكاتلندی)
 
٥٢ – با قرض اگر داماد شدی با خنده خداحافظی كن . ( ضرب المثل آلمانی )
 
٥٣ – تا ازدواج نكرده ای نمی توانی درباره ی آن اظهار نظر كنی . ( شارل بودلر )
 
٥٤ – دوام ازدواج يك قسمت روی محبت است و نُه قسمتش روی گذشت از خطا . ( ضرب المثل اسكاتلندی )
 
٥٥ –  ازدواج پديده ای است برای تكامل مرد. ( مثل سانسكريت )
 
٥٦ – زناشويی غصه های خيالی و موهوم را به غصه نقد و موجود تبديل می كند . (ضرب المثل آلمانی )
 
٥٧ – ازدواج قرارداد دو نفره ای است كه در همه دنيا اعتبار دارد. ( مارك تواين )
 
٥٨ – ازدواج مجموعه ای ازمزه هاست هم تلخی و شوری دارد. هم تندی و ترشی و شيرينی و بی مزگی . (ولتر )
 
٥٩ – تا ازدواج نكرده ای نمی توانی درباره آن اظهار نظر كنی. ( شارل بودلر )


زن در ضرب‌المثل‌های جهان

زنان سوژه ضرب‌المثل‌های متعددی هستند و اين مطلب تنها مربوط به افغانستان نيست. نگاهی داريم به چند ضرب المثل درباره زنان از کشور‌های مختلف جهان:

انگليسی:
زن فقط يک چيز را پنهان نگاه می‌دارد آنهم چيزی است که نمی‌داند.


هلندی:
وقتی زن خوب در خانه باشد، خوشی از در و ديوار می ريزد.


استونی:
از خاندان ثروتمند اسب بخر و از خانواده فقير زن بگير.

فرانسوی:
آنچه را زن بخواهد، خدا خواسته است.

انتخاب زن و تربوز مشکل است.

بدون زن، مرد موجودی خشن و نخراشيده بود.


آلمانی:
کاری را که شيطان از عهده بر نيايد زن انجام می‌دهد.

وقتی زنی می‌ميرد يک فقته از دنيا کم می‌شود.

کسی که زن ثروتمند بگيرد آزادی خود را فروخته است.

آنکه را خدا زن داد، صبر همه داده.

گريه زن، دزدانه خنديدن است.


يونانی:
شرهاي سه‌گانه عبارتند از: آتش، طوفان، زن.

برای مردم مهم نيست که زن بگيرد يا نگيرد، زيرا در هر دو صورت پشيمان خواهد شد.


گرجی‌ها:
اسلحه زن اشک اوست.


ايتاليايی:
اگر زن گناه کرد، شوهرش معصوم نيست.

زناشويی را ستايش کن اما زن نگير.

برگرفته از گروه گلبرگ

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 13:22  توسط مهدی  | 

«یک اگر با یک برابر بود »

«یک اگر با یک برابر بود »

معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستا نش  به زیر پوششی ازگرد پنهان
ولی آخر کلاسیها
لواشک بین خود تقسیم میکردند
وآن یکی در گوشه ای دیگر « جوانان » را ورق می زد .
برای اینکه بی خود های وهوی میکرد با آن شور بی پایان
تساوی های جبر را نشان می داد
با خطی خوانا بر روی تختخه ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود ، تساوی را چنین نوشت
« یک با یک برابر است »
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد ...
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
به آرامی سخن سر داد .
نگاه بچه ها ناگه به یکسو خیره گشت و معلم
بر جای ماند .
او پرسید اگر یک فرد انسان
واحد یک بود ، آیا باز یک با یک برابر بود ؟
سکوت مدحشی بود و سوالی سخت .
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود .
و او با پوزخندی گفت :
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیرو رو میشد .
حال می پرسم اگر یک با یک برابر بود
نان دمال مفتخوران از کجا آماده میگردید ؟
یا چه کسی دیوار چین ها را بنا میکرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر یار فقر خم میشد ؟
یا که زیر فربت شلاق له میگشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کسی آزادگان را در قفس میکرد ؟
معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه های خود بنویسید
« یک با یک برابر نیست »
« خسرو گلسرخی »

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 13:21  توسط مهدی  | 

«یک اگر با یک برابر بود »

«یک اگر با یک برابر بود »

معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستا نش  به زیر پوششی ازگرد پنهان
ولی آخر کلاسیها
لواشک بین خود تقسیم میکردند
وآن یکی در گوشه ای دیگر « جوانان » را ورق می زد .
برای اینکه بی خود های وهوی میکرد با آن شور بی پایان
تساوی های جبر را نشان می داد
با خطی خوانا بر روی تختخه ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود ، تساوی را چنین نوشت
« یک با یک برابر است »
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد ...
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
به آرامی سخن سر داد .
نگاه بچه ها ناگه به یکسو خیره گشت و معلم
بر جای ماند .
او پرسید اگر یک فرد انسان
واحد یک بود ، آیا باز یک با یک برابر بود ؟
سکوت مدحشی بود و سوالی سخت .
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود .
و او با پوزخندی گفت :
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیرو رو میشد .
حال می پرسم اگر یک با یک برابر بود
نان دمال مفتخوران از کجا آماده میگردید ؟
یا چه کسی دیوار چین ها را بنا میکرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر یار فقر خم میشد ؟
یا که زیر فربت شلاق له میگشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کسی آزادگان را در قفس میکرد ؟
معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه های خود بنویسید
« یک با یک برابر نیست »
« خسرو گلسرخی »

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 13:19  توسط مهدی  | 

فکر کردي

هيچوقت فکر کردي که چرا ؟ وقتي ميخواي بري تو رويا چشماتو ميبندي ؟
وقتي ميخواي گريه کني چشماتو ميبندي ؟
وقتي که ميخواي ببوسيش چشماتو ميبندي؟
...
 
آخه قشنگترين لحظات زندگي قابل ديدن نيستن!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 9:42  توسط مهدی  | 

براي کسي که دوستش دارم

اي همراه بهترين روزهاي زندگيم
نبودنت را باور نمي کنم
با اينکه مي دانم محال ترين آرزوي من بوده اي

اي همسفر جاده تنهاييم
ديري است که به اميد با تو يودن نفس مي کشم
و به انتظار ديدار تو زنده ام
با اينکه بارها گفته اي ديگر برنمي گردي

اي هم درد با غصه هايم
هنوز هم شريک لحظه هاي غم و شادي من هستي
و من هنوز هم با کسي جز تو درددل نمي کنم
با اينکه مي دانم در کنارم نيستي

اي هم دل با قلب شکسته ام
قلبم براي تو مي تپد
و تنها تو مي تواني مرهمي بر زخمهاي کهنه اش باشي
با اينکه تو خودت قلبم را شکسته اي

اي هم آغوش شبهاي بي کسي ام
هر شب ياد تو را در آغوش مي کشم تا به خواب روم
و پلکهايم به اميد ديدن تو در رويا سنگين مي شوند
با اينکه تو آنقدر دوري که حتي در رويا هم نمي توانم به تو دست پيدا کنم

اي همزبان بي صداترين فريادهايم
حتي وقتي سکوت تنها حرفي است که براي گفتن دارم
عشق تو را با تمام وجود فرياد مي کشم
با اينکه مي دانم گوشهايت صداي بي صداي دردهايم را نمي شنوند

ولي تو هر چه بي اعتناتر باشي من عاشقتر مي شوم
من هنوز به عهد روز اول دوستي پايبندم
من هنوز هم به اندازه روز اول دوستت دارم
شايد هم خيلي بيشتر...
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 9:36  توسط مهدی  | 

افسانه شيرين

شب چو در بستم و مست از مي نابش كردم

ماه اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم

ديدي آن ترك ختا دشمن جان بود مرا

گر چه عمري به خطا دوست خطابش كردم

منزل مردم بيگانه چو شد خانه ي چشم

آن قدر گريه نمودم كه خرابش كردم

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع

آتشي در دلش افكندم و آبش كردم

غرق خون بود و نمي مرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانه ي شيرين و به خوابش كردم

دل كه خونابه ي غم بود و جگر گوشه ي درد

بر سر آتش جور تو كبابش كردم

زندگي كردن من مردن تدريجي بود

آن چه جان كند تنم عمر خطابش كردم

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 9:35  توسط مهدی  | 

اگه چشمات بگن آره ...

 

 رخت هر جنگ و می پوشم

             کوه و میذارم رو دوشم
                     موج و از دریا میگیرم
                             شیرهء سنگ و میدوشم
                                     میارم ماه و تو خونه
                                              می گیرم باد و نشونه
                                                     همه خاک زمینو
                                                            می شمُرم دونه به دونه
                                                                اگه چشمات  بگن آره
                                                                هیچ کدوم کاری نداره 
                                                              دنیارو کولم میگیرم
                                                     روزی صد دفعه می میرم
                                              میکَنم ستاره هارو
                                     جلوی چشات میگیرم
                           چشات حرمت زمینه
                     یه قشنگ نازنینه
           تو اگه بخوای نذارم
     هیچ کسی تورو ببینه
 اگه چشمات بگن آره
 هیچ کدوم کاری نداره
        چشم ماه و در میارم
                یه نورده بون میذارم
                       عکس چشمت و میگیرم
                               جای چشم اون میذارم
                                        آفتاب و بَرِش میدارم
                                               واسه چشمات در میذارم
                                                      از چشات آینه میسازم
                                                              با خودم برات میارم
                                                                 اگه چشمات بگن آره
                                                                هیچ کدوم کاری نداره
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 9:31  توسط مهدی  | 

درياي نگاه

به چشمان پريرويان اين شهر
به صد اميد مي بستم نگاهي
مگر يك تن از اين ناآشنايان
مرا بخشد به شهر عشق راهي
 
به هر چشمي به اميدي كه اين اوست
نگاه بي قرارم خيره مي ماند
يكي هم، زينهمه نازآفرينان
اميدم را به چشمانم نمي خواند
 
غريبي بودم و گم كرده راهي
مرا با خود به هر سويي كشاندند
شنيدم بارها از رهگذاران
كه زير لب مرا ديوانه خواندند
 
ولي من، چشم اميدم نمي خفت
كه مرغي آشيان گم كرده بودم
زهر بام و دري سر مي كشيدم
به هر بوم و بري پر مي گشودم
 
اميد خسته ام از پاي ننشست
نگاه تشنه ام در جستجو بود
در آن هنگامه ي ديدار و پرهيز
رسيدم عاقبت آن جا كه او بود
 
"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"
ز خود بيگانه، از هستي رميده
از اين بي درد مردم، رو نهفته
شرنگ نااميدي ها چشيده
 
دل از بي همزباني ها فسرده
تن از نامهرباني ها فسرده
ز حسرت پاي در دامن كشيده
به خلوت، سر به زير بال برده
 
به خلوت، سر به زير بال برده
"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"
به خلوتگاه جان، با هم نشستند
زبان بي زباني را گشودند
سكوت جاوداني را شكستند
 
مپرسيد، اي سبكباران! مپرسيد
كه اين ديوانه ي از خود به در كيست؟
چه گويم! از كه گويم! با كه گويم!
كه اين ديوانه را از خود خبر نيست
 
به آن لب تشنه مي مانم كه ناگاه
به دريايي درافتد بيكرانه
لبي، از قطره آبي تر نكرده
خورد از موج وحشي تازيانه
 
مپرسيد، اي سبكباران مپرسيد
مرا با عشق او تنها گذاريد
غريق لطف آن دريا نگاهم
مرا تنها به اين دريا سپاريد
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 9:22  توسط مهدی  | 

عشق...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 13:56  توسط مهدی  | 

من برای تو مينويسم...

سلام !

وقتي قلم به دست مي گيرم تا براي تو بنويسم رنگين کماني از دل بيقرار من تا حضور هميشگي تو پل ميزند و باراني با طراوت عاشقانه بر دفترم مي بارد.


هميشه پنجره کلبه تنهايي ام به سمت شکوفايي دستهاي با سخاوت تو باز است. گاهي يک کبوتر سفيد بر لب اين پنجره مي نشيند و پاسخ اين نامه هاي ماندگار را برايم مي خواند.


راستي تا يادم نرفته است بنويسم که از چند وقت پيش - شايد همان وقت که احساس کردم خوشبخت ترين عاشق روي زمينم- مي بينم زبان پرنده ها و گلدانها را مي فهمم. ديروز دردودل يک شاپرک را با خوشه انگور شنيدم. امروز هم يک چلچله از زشتي مرداب براي سپيده صبح مي گفت.


... ياد زلال تو نسيمي ست که گندمزار خيالم را به رقص آورده است و عطر " دوستت دارم " را به مشام عشق هديه مي دهد.


... و من به برکت حضور آفتابي ات همه چيز و همه کس را دوست دارم.


حالا که باز هم دلتنگت شده ام مي خواهم از مزرعه چشمانم چند خوشه اشک تازه برايت بياورم..

 

من برای تو مينويسم...


برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...


 

برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست...


 

برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست...


 

برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...


 

برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...


 

برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...


 

برای تويی كه وجودم بی ارزشم را محو وجود نازنين خود كردی...


 

برای تويی كه هر لحضه دوری ات برايم مثل يك قرن است....


 

برای تويی كه ســـكـــوتــــت سخت ترين شكنجه من است....


 

برای تويی كه قــــــــــــلــــــــــــــبـــــــــت پـــــــــــــاك است...


 

برای تويی كه در عشق، قـــــــــــلــــــبــــــــت چه بی باك است...


 

برای تويی كه عـــــــــــشـــــــــــــقــــــــــــــــت معنای بودنم بود...


 

برای تويی كه غـــــــــــــــمـــــــــــــــهـــــــایــت معنای سوختنم بود...

 

*************

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 8:48  توسط مهدی  |